به من گفت : غصه ات باشم یا قصه ات ؟ گفتم غصه ها زود گذرند قصه ها ماندنی ... قصه ام باش تا برایم بمانی .... به من می گفت : گل منی ..... راست می گفت ... به اندازه عمر گلی به من عادت کرده بود..... گفت من مادرت هستم که بهشت در دستان من بود.... گفتم پس چرا الان زیر پای توست ؟ گفت آن را زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم .... گفتم: باید" مال" من باشی .... گفت: "بی سند" یا "با سند" ؟ گفتم : "سند" لازم ندارد دلت که با من باشد همه جوره "مال" منی ...
برچسب:
نویسنده: میلاد کمالی
تاريخ: يکشنبه
26 شهريور
1402 ساعت: 23:43